خرید بک لینک
خدمت به عــــــــــلم با سر قطـــــــع شده! ✅خدمت به علم با سر قطع شده!لاوازيه دانشمند فرانسوى بعد از اينكه به اعدام با گيوتين محكوم شد، به شاگردانش گفت: احتمالا جايگاه حواس و درک انسان میبایست در سر انسان باشد، بنابراين پس از جدا شدن سر از بدن احتمالا بايد تا چند لحظه هنوز حواس و هوشیاری فرد كار بكند. شما پس از اينكه سر من به وسيله ى گيوتين قطع شد، فورا آن را روى دست بالا بگيريد، من آغاز به پلک زدن ميكنم، شما تعداد پلک زدن هاى مرا بشماريد تا زمان تقريبى از بين رفتن هوشيارى و مرگ كامل به دستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 6:28

دلـــــــم باران دلــــــــــم دریا... دلم باران دلم دریا دلم لبخند ماهی ها... دلم بوی خوش بابونه می خواهد... دلم یک باغ پر نارنج دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِصبح شالیزار دلم صبحی سلامی... نسیمی عطر لبخندی نوای دلکش تار و کمانچه از مسیری دورتر حتی... دلم شعری سراسر دوستت دارم دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد دلم مهتاب می خواهد که جانم را بپوشاند دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد دلم تغییر می خواهد... دلم تغییر می خواهد..."زنده یاد استاد نیما یوشیج" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 6:28

حکایت مســـــجد و میــــــخانه حکایت مسجد میخانهمسجدی کنار مشروب عرضهی قرارداشت و امام جماعت آن مسجد در خطبه هایش هر روز دعا می کرد که : خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فروریخت و می خانه ویران شد صاحب می خانه نزد امام جماعت رفت وگفت تو دعا کردی می خانه من ویران شود پس باید خسارتش رابدهی امام جماعت گفت مگردیوانه شدی مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود ..؟ پس به نزد قاضی رفتند قاضی باشنیدن ماجرا گفت : در عجبم که صاحب میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 6:28

به کدام کاندیدای پیشنهادی ات رای دهم به کاندیدای چشمانت که هرلحظه دلفریبی ات را در من تبلیغ میکند یانه به لبخندهایت که گوشه ای از دلم را ستاد خود قرارداده است مگر میشود از احساست غافل بود که آرای تمام هیجاناتم را بخود اختصاص داده است.. شاید یکی ازآنها به نفع دیگری کنار برود نمیدانم درکشور وجودم غوغایی برپاست ولی قول میدهم در جمعه دلم فقط به تو.. به تو...رای میدهم....!!!!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 6:28

داستان خواندنی!!! انسان سرمایه داری در شهری زندگی میکرد اما به هیچ کسی ریالی کمک نمیکرد فرزندی هم نداشت وتنها با همسرش زندگی میکرد در عوض قصابی در آن شهر به نیازمندان گوشت مجانی میداد روز به روز نفرت مردم از این شخص سرمایه دار بیشتر میشد مردم هر چه اورا نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چه کسی میخای در جواب میگف نیاز شما ربطی به من نداره بروید از قصاب بگیرید تااینکه او مریض شد احدی به عیادت او نرفت این شخص در نهایت تنهایی جان داد هیچ کس حاضر نشد به تشییع جنازه او برود همسرش به تنهایی او را دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 6:28

حالا كه روى مریخ آب پیدا شده، كاش مریخ را مثل زمین به گند نكشند؛خیلى خوشگل، دو تا آدم حسابى را ببرند آن‌جا كه بشوند آدم و حواى مریخ..ترجیحا معمار باشند !و فرزندانى تربیت كنند كه یك‌دیگر را به جاى كشتن، ببخشند..دو نفرى كه موسیقى بدانند و به برابرى جنسیتى معتقد باشند ..دو نفر كه بى خوردن سیب، بى آن كه نفرین شوند و نفرین‌شان پشت سر هزاران نسل بماند،مثل آدم بروند زندگى عاشقانه‌شان را آغاز كنند و مریخى بسازند كه كبوترهایش پیدا باشد و كم‌ترین سرودش بوسه....ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 6:28

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: شنبه 24 ارديبهشت 1401 ساعت: 5:36

داستان خواندنی!!!انسان سرمایه داری در شهری زندگی میکرد اما به هیچ کسی ریالی کمک نمیکرد فرزندی هم نداشت وتنها با همسرش زندگی میکرد در عوض قصابی در آن شهر به نیازمندان گوشت رایگان میداد روز به روز نفرت مردم از این شخص سرمایه دار بیشتر میشد مردم هر چه اورا نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چه کسی میخای در جواب میگف نیاز شما ربطی به من نداره بروید از قصاب بگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: چهارشنبه 29 فروردين 1397 ساعت: 16:51

"زندگی" جیره مختصری است
مثل یک فنجان چای
و کنارش عشق است
مثل یک حبه قند
زندگی را با عشق
نوش جان باید کرد...

♡سهراب سپهری♡

+ نوشته شده توسط وحیده کریمی پور در سه شنبه سوم اسفند ۱۳۹۵ و ساعت 15:44 |

برچسب: زندگی,جیره,مختصری,است, نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:04

ماییــم و شبـــــ تــــار و غــم یـار و
دگر هیــــچ

صبـــــر کـم و بیــــتابی بسیــــار و
دگر هیـــچ

در حشـر چو پرسند کہ سرمایہ چہ دارے

گویـم کہ غـــم یــار و ... غـــم یــار و
دگر هیــــچ ...

+ نوشته شده توسط وحیده کریمی پور در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ و ساعت 20:9 |

برچسب: ماییم,تار,یارو,دگر,هیچ, نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:04

رای خود را به خردمند وطن خواه دهید که وطنخواه خردمند هوا دار شماست...وان که زر بخش کند تا که نماینده شود نه وکیل است که غارتگر سیم و زر ماست
☄ملک الشعرای بهار☄

+ نوشته شده توسط وحیده کریمی پور در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ و ساعت 16:40 |

برچسب: انتخابات, نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:04

مانده ام به کدام کاندیدای پیشنهادی ات رای دهم به کاندیدای چشمانت که هرلحظه دلفریبی ات را در من تبلیغ میکند یانه به لبخندهایت که گوشه ای از دلم را ستاد خود قرارداده است مگر میشود از احساست غافل بود که آرای تمام هیجاناتم را بخود اختصاص داده است.. شاید یکی ازآنها به نفع دیگری کنار برود نمیدانم درکشور وجودم غوغایی برپاست ولی قول میدهم در جمعه دلم فقط به تو.. به تو... رای میدهم....!!!! + نوشته شده توسط وحیده کریمی پور در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۶ و ساعت 11:50 | ادامه مطلب

برچسب: دوراهی,انتخابات, نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:04

اردی بهشت هم...

به ایستگاه آخر رسید...!

تمام آرزوهایم را

به واگن خرداد وصل کرده ام...

نکند؛

حسرت آرزوهایم،

تیر بکشد ... !!!!

+ نوشته شده توسط وحیده کریمی پور در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ و ساعت 14:52 |

برچسب: حسرت,ارزوها, نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:04

گاهے اوقات قرارست کہ در پیلہ ے درد ،
نم نمک "شاپرکے" خوشگل و زیبا بشوے•••

گاهے انگار ضرورے ست بِگندے در خود ،
تا مبدل بہ " شرابے" خوش و گیرا بشوے•••

گاهے ازحملہ ے یک گربہ ، قفس میشکند ،
تا تو پرواز کنے ، راهے صحرا بشوی•••

گاهے از خار گل سرخ برنجے بد نیست ،
باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوے•••

گاهے ازچاه قرارست به زندان بروی،
آخر قصہ هم آغوش زلیخا بشوے•••

♧فروغ فرخزاد♤

برچسب: گاهی اوقات قرارست که در پیله ی درد,گاهی اوقات قرار است که در پیله ی درد, نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 0:54

زن كه باشي:
نميتواني موقع غمت به خيابان بروي!
سيگاري آتش بزني!
ودود شدن غمهايت را ببيني!
زن كه باشي:
غمت را پنهان ميكني پشت نقاب آرايشت!
وبا رژ لبي قرمز!
خنده را براي لبهايت اجباري ميكني!
آنوقت همه فكر ميكنند..نه دردي هست،نه غمي
وتنها نگرانيت،پاك شدن رژ لبت است!!
زن كه باشي:
**مردانه بايد غم بخوري**....

■□ سیمین بهبهانی■□

برچسب: زن که باشی,زن که باشی ترسهای کوچکی داری,زن که باشی فروغ فرخزاد, نویسنده: ساناز شجاعی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 0:54

صفحه بندی